وبسمتر هاست | ارائه دهنده خدمات میزبانی هاست ، دامنه و سرور
با عضویت در کانال تلگرام انجمن قاطی میتونید از آخرین اخبار انجمن و کلی مطالب داغ و جالب لذت ببرید! و هر هفته برنده جوایز ارزنده بشید! Id Channle:   @ghati_ir

نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: دانلود رمان آنتی عشق

  1. Top | #1
    کاربر خودمونی
    دانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشق

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    22.09.2014
    شماره عضویت
    1840
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    950
    تـــشـــکـــر
    151
    مورد پسند : 1,333 بار در 688 پست

    دانلود رمان آنتی عشق

    انجمن قاطی , انجمن تفریحی

    نام کتاب : آنتی عشق
    نویسنده : خورشید و سامان شهریور
    منبع : نودهشتیا
    قسمتی از این رمان :
    یه نگاهی به قیافه ی خسته ی بچه ها انداختم…
    دستامو بهم کوبیدم و گفتم: کیمه نت( تمام شدن تمرین)…
    همچین با ذوق ایستادن و نگام کردن که انگار دنیا رو بهشون داده بودم.
    خندم گرفت .اما هوس یه نمه کرم ریزی داشتم… ولی باز دلم سوخت و گذاشتم برای یه وقت دیگه…
    انگارکوه کنده بودن. دستامو بهم کوبیدم و گفتم: خوب تمرین برای امروز کافیه… تا شنبه. اوس…
    بچه ها با خوشحالی گفتند: اوس…
    – میشا جون؟
    -جانم؟
    – میشا جون من میتونم شنبه نیام؟
    -اره عزیزم… مشکلی نیست…
    -تمرین جدید که نمیدی؟
    -نه گلم هنوز بدنتون آماده نیست…
    دل ارام یکی از شاگردای پای ثابتم بود. ازم خداحافظی کرد و منم به رختکن رفتم. مثل چی عرق کرده بودم. تاپ و شلوارکمو در اوردم و مانتو و شلوار پوشیدم.اوف… چه بوی سگی میداد … همیشه عادتم همین بود… از شنبه که میومدم باشگاه یه دست مانتو شلوار تر تمیز تنم میکردم… تا اخر هفته با همون میچرخیدم… جمعه میشستمش واسه ی شنبه… اسپری فوجیمو از کوله ام در اوردم و یه دوش گرفتم… تابرسم خونه و یه دوش آدمانه بگیرم.
    صدای خانم تاجیک بلند شده بود. کل باشگاه وگذاشته بود رو سرش…
    – میشا… میشا جان…
    روسریمو سفت وسخت زیر گلوم گره زدم و رفتم سراغش.
    پشت میزش که شتر با بارش گم میشد نشسته بود… داشت پول میشمرد.
    ای خدا خودم یه دونه دستگاه پول شمار برای این باشگاه بخرم… انگشت شصتشو به زبونش زد و با دستهای تف مالی باز مشغول شمردن شد. اییی…. چندش… الان حتما میخواست اون پولو بده به من… وای حالت تهوع گرفته بودم. هنوز حواسش به من نبود.
    تلفن زنگ زد … یه ثانیه جواب داد وگفت: تعطیله و فوری هم کوبیدش رو دستگاه.
    تا خواست باز منو صدا کنه دید جلوش ایستادم. تو روم خندید و گفت: میشا جان … این خانم برای ثبت نام دخترش اومده… منم هرچی بهش گفتم که تو خیلی وقته کارتو شروع کردی تو گوشش نمیره که نمیره.
    به قیافه ی زنه که رو به روی میز خانم تاجیک نشسته بود خیره شدم وگفتم:برای ثبت نام دخترتون اومدید؟
    زنه پوفی کشید وگفت: دختر من کمربند قهوه ای داره…
    ابروهامو بالا دادم و بهش نگاه کردم. من با بچه ها هنوز کمربند زرد و کار میکردم …چقدر جلو تر بود.اصولا این تیپا دنبال دان یک و مربی گری بودن…
    مثل روژان که تنها دان یکم بود و به عنوان کمک مربی و روزایی که من نبودم اونجا حضور داشت و یه درصد کمی هم از باشگاه میگرفت.
    اروم گفتم: این جا یه باشگاه تفریحیه…. حرفه ای عمل نمیکنه ها….
    نذاشت حرفمو تموم کنم… میون کلامم پرید وگفت: میدونم… دختر من ماه اینده یه مسابقه ی استانی داره… یه مدتی مسافرت بودیم نشد که تمرین کنه… حالا اومدم بایه مربی صحبت کنم که به صورت خصوصی میتونه بهش اموزش بده یا نه…
    هان… دردش این بود. خوب زودتر زبون باز کن… اخه الان من جلوی خانم تاجیک که زل زده بود توصورتم و در واقع چشم دوخته بود به دهنم و اخم کرده بود چی میگفتم؟
    اروم و شمرده گفتم: خوب میبینید که من با این باشگاه قرار داد دارم و تابه حال ورزشکار خصوصی هم نداشتم…
    زن یه لبخندی بهم زد وگفت: پس نمیتونید….
    -شرمنده…
    سرشو تکون داد و ازما خداحافظی کرد و از باشگاه خارج شد.
    منم با بچه ها و خانم تاجیک خداحافظی کردم و از باشگاه زدم بیرون.
    داشتم تو پیاده رو میرفتم که دیدم بند کتونیم بازه… خم شدم تا بند و دور مچ پام ببندم که صدای بوق بوق یه ماشین باعث شد تا هفت هشتا فحش تو دلم بدمش… دوباره بلند شدم برم که باز بوق میزد…
    محلش نذاشتم. دیگه داشتم به سر خیابون میرسیدم که یه انتر جلوم ترمز کرد و صدای جیغ لاستیکاش دراومد.
    اخم کردم وخواستم ببندمش به رگبار فحشای خوشگلم که دیدم … همون خانمه است…
    خانمه شیشه ی ۲۰۶ شو که برقی بود وپایین داد وگفت: مطمئنی نمیخوای خصوصی با دخترم کار کنی؟
    یه لبخند تحویلش دادم و گفت: میرسونمت….
    تشکر کردم و گفت: چند ساله مربی هستی؟
    خندیدم وگفتم: هشت ماهه…
    -درس خوندی؟
    – دانشجوی ارشد مدیریت ورزشی ام…
    -کارت مربی گری هم داری؟
    -بله… دان شیش کاراته هستم…
    بالبخند تصدیق کرد وگفت: عالیه…
    -شمارتو میدی عزیزم؟
    بهش شماره تلفنمو دادم تا بعدا باهاش حرف بزنم و قرارامونو بذاریم. باز تعارف کرد که برسونتم خواستم سوار شم… اما بیخیال شدم .تشکر کردم و گفتم:اگه تمایل داشتید بهم زنگ بزنید… من روزای فرد وقتم ازاده.
    موافقت کرد و برام بوق زد و رفت.
    اینم از روزی امروز ما…
    تا خونه پیاده رفتم. هنزفری تو گوشم بود و با اهنگای انریکه صفا میکردم.
    اهنگ دیملو یه لحظه قطع شد… اسم ام اس اومده بود… مهراب بود که برام نوشته بود: سلام خانمی خوبی؟
    جواب دادم:اره…دارم میرم خونه…. خستم.
    زد: خسته نباشی … چرا؟
    -باشگاه بودم…
    -خانم ورزشکار..آرم لبخند.
    -چاکریم.
    -ما بیشتر….مراقب خودت باش.
    -نترس هستم… بای.
    -بای عزیزم.
    تمام مدتی که داشتم با مهراب اس ام اس بازی میکردم اصلا حواسم نبود که از خونمون رد شدم. مجبوری دوباره دنده عقب پیاده اومدم.
    جلوی خونه یه پرادو مشکی و یه تویوتا کمری پارک شده بود… جفتشونم جلو ی پارکینگ خونه ی ما…
    با اینکه ماشین نداشتیم… اما در هر صورت حق ندارن جلوی در خونه ی ما پارک کنن… حتما مهمون یکی از همسایه ها بودن. کل این محل میدونستن ما ماشین نداریم به خاطر همین همیشه جلوی خونه ی ما ماشینای لکنتشونو پارک میکردن… و البته همیشه هم من از خجالتشون در میومدم…
    حرصی شدم و از تو کوله ام تیغ موکت بری صورتیمو در اوردم… به بهونه ی بستن بند کتونیم دخل دو تا تایر تویوتا رو دراوردم… یه قدم دیگه هم جلو رفتم و دو تا تایر اون یکی پرادو هم لت و پار کردم.
    اخیش … چقدر میشد راحت نفس کشید…با یه لبخند شیطونی کلید انداختم و در و باز کردم.
    تا وارد حیاط خونه شدم… یا الله.. چه خبره این همه مهمون… در واقع میمون. اینا از کجا اومدن… ما تو تیر طایفمون همه رو با هم جمع کنیم ده نفر هم نمیشن… اما حالا… یکی دو تا سه تا چهار تا… اوووو…. نه جفت کفش… همه هم نو واکس خورده…چه خبره؟؟؟
    خاله و شوهرخاله ام که نبودن.. چون دیشب اینجا بودن.. عمه پوری عمه ی مامانم هم که نبود… طفلک نه شوهر داشت نه بچه…
    بابام که تک فرزند بود و پدر ومادرشم فوت شده بودند وجز عمو رسول و عمو راشید و عمورضا که سه تا پسرخاله هاش بودن وسه تاشونم از قضا باهم برادر بودن کسی ونداشت… مامانمم که جز خاله مستانم کسی و نداشت. هان شاید پسردایی مامانم اقا ضیا اینا باشن… اخه اونا که شیرازن…
    حس فضولیم فرمان دادا ز در اصلی وارد بشم… اما منطق نداشتم گفت نه… منم از تراس اشپزخونه رفتم تو …
    مامانم تو اشپزخونه بود و تا منو دید اومد یه جیغ بنفش که موقع سوسک دیدن میکشید بکشه که من جلوی دهنشو گرفتم….
    -مامان… اینا کین؟ مهمون داریم؟ (من خرم؟ یا خنگم؟خوب مهمون که داشتیم… سواله میپرسما) ادامه دادم: برای چی اومدن؟ از رفیقای بابان…. مامان .. چرا جواب نمیدی؟؟؟
    دیدم مامانم داره هی بال بال میزنه…. یادم افتاد کف دستمو گذاشتم رو دهنش… بدبخت کبود شده بود.
    همینجور داشت نفس عمیق میکشید… یه لبخند زدم وگفتم: سلام جیگر طلای من…
    با نفس نفس گفت: سلام و زهرمار… سلام و کوفت… سلام و درد… دختر داشتی خفم میکردی…
    لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتم. مامانم فوری گفت: بدو برو لباساتو عوض کن….
    فهمیدم که دعوا و تنبیه موکول شد به بعد… چقدرم هول بود.
    تند تند لیوانا رو میذاشت تو سینی و گفت: این سینی چایی و هم بیا ببر….
    سینی چایی… هی… بوی توطئه میاد


    دانلود فایل



  2. Top | #2
    مدیریت کل سایت
    دانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشقدانلود رمان آنتی عشق

    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    تاریخ عضویت
    20.04.2013
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    6,457
    تـــشـــکـــر
    19,006
    مورد پسند : 11,003 بار در 5,011 پست
    ممنون نازنین خانم
    منتقل شد


کلمات کلیدی این موضوع

انجمن قاطی , انجمن تفریحی مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
انجمن قاطی , انجمن تفریحی
© تمامی حقوق برای انجمن تفریحی قاطی محفوظ میباشد. ثبت شده در ستاد ساماندهی جمهوری اسلامی ایران. میزبانی شده توسط سرور های قدرتمند وبمستر هاست .