وبسمتر هاست | ارائه دهنده خدمات میزبانی هاست ، دامنه و سرور
با عضویت در کانال تلگرام انجمن قاطی میتونید از آخرین اخبار انجمن و کلی مطالب داغ و جالب لذت ببرید! و هر هفته برنده جوایز ارزنده بشید! Id Channle:   @ghati_ir

نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

  1. Top | #1
    کاربر خودمونی
    وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    15.07.2015
    شماره عضویت
    3138
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    314
    تـــشـــکـــر
    2
    مورد پسند : 364 بار در 216 پست

    وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

    امـــروز دیدمت...
    اما چه دیدنی...
    احوالم رو ندیدی...
    نفسم به شماره افتاد

    وقتی بیشتر نگاهت کردم
    بغض بودو نگاه...
    و قطره ای محبوس در دیدگانم
    دم و بازدم سینه ام دیگر نا نداشت،
    ضربان قلبم بود و هق هق نفس هایم
    نگاه کردنت آرمشی شد در وجودم...
    یاد شبی افتادم که می خواستم خانه احساسم را
    با تو بسازم کنار تو و برای تو...
    با رفتن تو...
    من به سهم تمام موجودات عالم گریستم
    در سرزمین خیالم از هرکس سراغت را گرفتم
    نشانی از تو نبود...
    ولی من لحظه ای دیدمت،
    و پلک های خسته ام طاقت نیاوردند
    و بی امان بر چشمان خیسم تکرار شدند
    چه دقایقی...
    نفسگیر و سخت...
    خواستم هم بغض آسمان شوم
    گرچه باران هم از بی کسی اشکهایم شرم می کند
    من ماندم و یک دنیا خاطره و یک مشت گلبرگ از جنس ماتم
    می خواستم دنبالت بدوم
    ولی یادم آمد که سهم دیگری هستی!
    چه تلخ است...
    بدان بی تو بودن تنها، غمی است.
    که دردش را تاب نخواهم داشت.
    میدانم که دیر رسیدم...
    کاش آن روزها دوباره تکرار میشدند!
    سهم من از تو بودن فقط نگاه شد
    ومن فقط...
    از دوربرایت دست تکان می دهم
    و می دانم مرا بخشیده ای...
    فرشته ی زیبای من...
    بدان که تمام وجودم مملو از تو است
    باور می کنی...؟
    با آخرین قطرات خونم ، نام تو را نوشته ام...
    منی ک آرزوی دیدنت را حتی در خواب داشتم...
    امروز از نزدیک دیدمت...
    ولی...
    وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

    و مغزم به دلم اجازه نداد که بایستم...
    از کنارت که رد شدم!
    شانه هایت خسته و افتاده بود.
    سر به زیر و آروم میرفتی!
    آنقدر، غرق درون خودت بودی که منو ندیدی...!
    یعنی واقعا...!
    سنگینی یک نگاه آشنا را حس نکردی...؟
    خواستم سلامی کنم....
    ولی ...
    دنیایت آنقدر شکننده بود که پشیمان شدم.
    عبور کردم و خاطراتم زنده شد...
    روزهایی که فراموش نمیشوند
    ولی...
    رنگ باخته اند و کمرنگ شده اند!
    ایستادم و نگاهت کردم.





کلمات کلیدی این موضوع

انجمن قاطی , انجمن تفریحی مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
انجمن قاطی , انجمن تفریحی
© تمامی حقوق برای انجمن تفریحی قاطی محفوظ میباشد. ثبت شده در ستاد ساماندهی جمهوری اسلامی ایران. میزبانی شده توسط سرور های قدرتمند وبمستر هاست .