وبسمتر هاست | ارائه دهنده خدمات میزبانی هاست ، دامنه و سرور
با عضویت در کانال تلگرام انجمن قاطی میتونید از آخرین اخبار انجمن و کلی مطالب داغ و جالب لذت ببرید! و هر هفته برنده جوایز ارزنده بشید! Id Channle:   @ghati_ir

صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 56789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 61 به 70 از 89

موضوع: دفترچه خاطرات بچه های قاطی

  1. Top | #61
    کاربر انجمن

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    17.08.2014
    شماره عضویت
    1717
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    24
    تـــشـــکـــر
    35
    مورد پسند : 40 بار در 24 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ✵SAHEL✵ نمایش پست ها
    از بچگی فقط یه دوست داشتم....شب و روزمون باهم بود...همسایه بودیم....وای که چه خاطراتی باهم داشتیم.....اون دوست نبود ..خواهر بود...حتی نزدیکتر....حتی یه لحظه همو تنها نمیذاشتیم....گذشت و گذشت و ما بزرگ شدیم...و به هم وابسته تر...

    .یه سال و نیم پیش بود....چن وقتی بود که متوجه شده بودم غزال تغییر کرده...کم حرف میزد تو خودش بود...پاپیچش شدم تا بهم گفت....عاشق شده بود...پسره رو میشناختم....هر روز تو راه مدرسه میدیدمش....چند مدت گذشت تا اینکه یه روز

    خوشحال و سرحال بهم گفت بهش پیشنهاد دوستی داده....اونم قبول کرده...اونقدر خوشحال بود که نتونستم چیزی بهش بگم..چی میتونستم بگم...من شاید فقط یه دوست بودم...اما اون...عشقش...فقط دعا کردم پشیمون نشم...پشیمون نشه..

    گذشت و گذشت و غزالم مثل همیشه نبود...با من نبود ...مال یکی دیگه بود....حسودی کردم...آره من برای اولین بار تو عمرم به اون پسر حسودی کردم...که غزالو داشت و من نداشتم...من عاشق غزال بودم....اون برام نزدیکتر از خواهر بود...

    حتی ساتیار همیشه میگفت غزالو بیشتر ازون دوس دارم...اون زندگیم بود....

    تا اینکه...اون روز رسید...غزال نیومده بود مدرسه نگرانش شدم...از مدرسه فرار کردم و رفتم خونشون....زنگ زدم کسی درو باز نکرد...میدونستم پدر و مادرش این موقع روز نیستن...نگرانیم بیشتر شد با کلیدی که همشه داشتم در و باز کردم..

    وقتی رسیدم غزالم داشت تو شعله های آتیش میسوخت...دوستم میسوخت و من نمیتونستم کاری کنم...صدای فریادا و جیغاش هنوز تو گوشمه...سعی کردم آتیشو خاموش کنم...نشد...دیدم وجودشو که تو آتیش سوخت...حس کردم بوی سوختگی رو که با تک تک وجودش عجین شده...صحنه ای حتی نمیتونید تصور کنید....دستام داره میلرزه...قلبم داره تیکه تیکه میشه...نفسم بالا نمیاد...اما عادیه...من این صحنه رو هر شب میبینم.....نه که بهش عادت کرده باشم نه...اما همین دیدن هر شبش دلتنگیمو رفع میکنه....میشه بقیه شو نگم؟؟؟تو ذهنمه....اما دستام یاری نمیکنه.....بعد از اون اتفاق غزال برای همیشه رفت...چیزی از جسدش نموند...تنها چیزی که ازش مونده یه نامه س...که تو اون از خیانت عشقش گفته....خیانتی که قابل توصیف نیست...

    میدونم کامل نگفتم...ولی دیگه نمیتونم...اون یه رویای شیرینه و یه کابوس تلخ...
    خاطره ی منم اینه که امروز نشستیم با سینا اینو خوندیم و به قوه تخیل و حس شاعرانه ساحل آفرین گفتیم ( و خندیدیم_ بسیار!) انجمن قاطی , انجمن تفریحی


  2. Top | #62
    مدیر بازنشسته
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    14.07.2014
    شماره عضویت
    1569
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    3,714
    تـــشـــکـــر
    823
    مورد پسند : 3,868 بار در 2,468 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ArminJrpg نمایش پست ها
    خاطره ی منم اینه که امروز نشستیم با سینا اینو خوندیم و به قوه تخیل و حس شاعرانه ساحل آفرین گفتیم ( و خندیدیم_ بسیار!) انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    یه درصد فقط فکر کنید واقعیت باشه ببینید چه بلایی سر احساسات کسی میاد که این اتفاق براش افتاده قضاوت با خودتون..
    این اتفاقا برای هر کسی پیش میاد تو قعی هم ندارم...از دستتون هم ناراحت نیستم...فقط لطفا زود قضاوت نکنید...


  3. Top | #63
    کاربر انجمن
    دفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    05.12.2014
    شماره عضویت
    2140
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    82
    تـــشـــکـــر
    39
    مورد پسند : 211 بار در 69 پست
    منو نازنین پارت اول انجمن قاطی , انجمن تفریحی

    یکی از بهترین دوستایی که توی عمرم داشتم نازنین بود که همینجا ام عضوه و منو آورد اینجا..
    مال سال سوم راهنمایی با هم بودیم ولی انگار چند قرنیه با هم دوستیم اولین باری که همو دیدیم من نیمکت یکی مونده با آخر نشسته بودم و نازنین نیمکت دوم هیچ کاریم با هم نداشتیم
    چون نازی تازه از یه شهر دیگه اومده بود بچه ها خیلی دورو ورش رو میگرفتن غیر از من که غرورم نمیزاشت اینکارو بکنم
    کلا اصن کاری به کار هم نداشتیم یه روز سریه چیزی که یادم نی حالا نازنین توی دفتر چه یه چی برام نوشت داد آخر کلاس تا جوابشو دادمو تا کلی وخ هی نامه بازی میکردیم
    اینطوری کم کم با هم دوس شدیم تا هی نازنین یه نیمکت یه نمکت اومد عقب تا نشستیم پیش هم و..
    ولی حتی بغل همم که بودیم بازم سر کلاس نامه بازی میکردیم یه دفتر چه ام داشتیم که توش چرت و پرتامونو مینوشتیم که بعدا نازنین خانوم زحمت کشیدن دفتر چه رو پاره کرد ریخت تو آشغالاانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    هرچی میگذشت هی نقاط مشترکمون بیشتر میشد دوتامون عاشق آمریکا بودیم عاشق آهنگ بودیم کلا اسکل بازیامون خیلی شبیه هم بود
    با همه بچه ها ام لج بودیم فقط خودمون دوتا همه چیمون با بقیه فرق میکرد همیشه زنگای ورزش میرفتیم توی شوفاژ خونه مدرسه لابس ورزشی بپوشیم
    یبار که اونجا بودیم خدمتکار مدرسه آقای محمودی اومد تو شوفاژ خونه ما ام داشتیم رو دیوارا نقاشی میکشیدیم با گچا(چجعبه گچای مدرسه تو شوفاژخونه بود)
    ما ام یه چرتو پرت ایی نوشته بودیم رو دیوارو یه چیزایی کشیده بودیم افتضاحانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    ما ام هول شدیم نمیدونستیم چیکار کنیم دویدیم رفتیم پاین از پله های شوفاژ خونه پشت یکی از این چیز بزرگا(اسمشو نمیدوم)قایم شدیم
    داشتیم سکته میکردیم ولی به خیر گذشت..اون روز خیلی بهمون خوش گذشت

    منو نازنین پارت دوم
    یبارم امتحان داشتیم رفتم خونه نازی که درس بخونیم خیر سرمون اول همه که نشستیم کلی فیلم دیدیمو و اینا بعد نازنی گف امشب تولد مامانمه بیا بریم گل بخریم
    من:آخه اومدیم درس بخونیم مثلاانجمن قاطی , انجمن تفریحیاگه مامانم زنگ زد ما خونه نبودیم چی و اینا
    نازنین:خب زنگ بزن خودت بهش
    منم زنگ زدم مامانم گفت که خب برین درس بخونین منم کار دارم میخام برم
    خلاصه مامانمو که خیالمون ازش راحت شد گفتیم بریم بیرون دیگه
    منم لباسامو ست کرده بودم مانتو آبی شال سفید با کفشای آبی و سفید(اونخ کفش رپریا مد بود منو نازنینم دوتاشو گرفته بودیم من آبی اون قرمز)
    نازنیم مانتو قرمز با شال سفید و کفشای قرمزو سفید
    دیگه کلی تیپ زیدم رفتیم بیرون اول خیلی ریلکس قدم زنان رفتیم تا گل فروشی تازه میخاس منو ببره یهگلفروشی که اون ور شهر بود بزور بردمش یه جا نزدیک تر
    بعدم گلو خریدیم و راه افتادیم یهو یادم اومد ولی الانه کار مامانم تموم شده یهو زنگ میزنه
    دیگه با نازنین با سرعت نور تو خیابون میدویدم انگار سگ گذاشتب ود دنبالمون نفهمیدیم چطور خودمونو رسونیدم خونه داشتیم میمردیم دیگه
    بعد که رسیدیم خونه گفتیم حالا گلو چیکار کینم این که پیر میشه تا شب(مامان و بابای نازنین رفته بودن کوه تا شب نمیومدن) نازی گف بزاریمشون تو یخچال
    با کلی بد بختی اینو جا دادیم تو یخچال ..بعد رفتیم خستگی در کنیم نشستیم پشت کامپیوتر شرو به چت کردنو اسکل کردم مردم که خیلی باحال بود
    دیگه بعد از ظهر داش میشد یهو یادمون اومد وای فردا امتحان داریم
    با یه بدیختی نشستیم سر کتاب و دفتر که درس بخونیم امتحانم فیزیک بود سخت اصن تو مخمون نمیرفت که دوباره یکی از اون روشای مسخره رسید به ذهنمون
    نشستیم اسم پسر عمو های نازنینو که تو کل سال سوژمون بودن گذاشتیم رو فرملا مثلا:vتقسیم به r =... رو میگفتیم وحید تقسیم بر رضا=...
    کلیم به این نوع درس خوندنمون خندیدیم ولی خداییش خیلی خوب جواب داد همش رف تو ذهنمونانجمن قاطی , انجمن تفریحی


  4. Top | #64
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    22.09.2014
    شماره عضویت
    1840
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    950
    تـــشـــکـــر
    151
    مورد پسند : 1,333 بار در 688 پست
    منو نيلو پارت سه

    قضيه چشم عسليا


    چشم عسليا يه پسره بود ب اسم مهدي ک اصفهاني ها ميگن ميتي.ميتي خان دوسپر يکي از دختراي کلاس ب اسم شيما بود .مسير خونه من و شيما يکي بود و باهم ميرفتيم

    اقاي ميتي هم دبيرستانش همونجا بود ي روز ميتي منو با شيما ديد و با شيما بهم زد تا با من دوس شه فک کرده بود من از اونام ک با همه ميپرم.شيما قضيه رو فهميد با من و نيلو قهر کرد هر روز گريه و بدبختي داشت اين دختره
    يه روز من با شيما صحبت کردم بش گفتم بيخيالش مهم نيست و نصيحت و از اين حرفا اونم قبول کرد بيچاره يکهفته فقط گريه ميکرد
    حالا اگه پسره قيافه داشت ي چيزي عين عن بود اه اه
    منو نيلو دلمون براش سوخت قصد انتقام جويي کرديم {اينم يکي از اون اسکل بازيامونه اخه بگو ب ما چ اخه}
    تازه پسره دوستامو ديوونه کرده بود اينقد هي سفارش کرذه بود ک شمارشو بدن ب من ي روز يکي از بچه ها شماره ميتي رو ب من داذ منم بش زنگ زدم اونم منو نميشناخت من گفتم نازنينو ميشناسي اونم گفت اره گفتم چرا دنبالشي گفت
    دختره خوشگل و با حياييه گفتم خوب شيما چي گفت مهم نيست
    بعد گفتم من نازنينم يهووو شوق کرد گفت عهه سلاااام خوبي و از اين حرفا منم گوشيو قطع کردم و بش اس دادم ک
    من دوست دارم و عاشقتم بيا ي روز بريم بيرون از اين حرفها
    بعد گفتم يه چيزي بگو حوصلم سر رفت يهو با لهجه غليظ اصفهاني گفت{خانوم مگه من دلقک سيرکم؟} بعذ اينقد خنذم گرفت ک گوشيو قطع کردم و ب نيلو زنگ زدم و همه چيو گفتمو حسابي خنديديم
    چند ماه بعد بعد امتحانا دوباره شيما شروع کرد ب بد خلقي
    منم زد ب سرم زنگ زدم ب پسره قرار گذاشتم گفتم فردا صبح سر کوچه باش ک بريم بيرون
    قابل توجه ک بابام همشه پشت منه و هرکي از گل پايين تر بم بگه خونش ريخته اس }بلافاصله همه چيو ب بابا و مامانم گفتم }

    صبح روز بعد



    ميتي خان حسابي خوشتيپ کرده بود انگار ميخواس بره خواستگاري موها فشن پيراهن قهوه اي عينگ ريبون شلوار خيلي خوشگل
    ولي ب جاي من بابام رفت سر قرار و تيکه پارش کرد منم از پنجره نگاش کردم و حسابي خنديدم
    بعدشم حسابي با بابام اداشو دراورديم و خنديديم

    حالا هم يک سال گذشته شيما خانوم دوسپر جديد داره ب اسم سجاد بعلاوه ميتي
    ميتي هم هروقتم منو ميبينه قايم ميشه
    تو محله من ب اسم خانوم مغرور و اونم اقاي خنگ شناخته شده
    کلا سوژه من و نيلو بود چشم عسليااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااا


    !!! نيلو البت اون موقع بچه بوديم الان با احدي کار نداريم فقط خر خوني ميکنيم اينقد هم بد اخلاقيم ک هيشکي جرات نداره نگامون کنه


  5. Top | #65
    کاربر انجمن
    دفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    05.12.2014
    شماره عضویت
    2140
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    82
    تـــشـــکـــر
    39
    مورد پسند : 211 بار در 69 پست
    باید اضافه کنم که چرا بهش میگیم چش عسلیا:
    یه ذره متوهم بود این بچه، چشاش که قهوه ای بودو میگفت عسلیهانجمن قاطی , انجمن تفریحی



  6. Top | #66
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    14.12.2013
    شماره عضویت
    940
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    532
    تـــشـــکـــر
    570
    مورد پسند : 794 بار در 359 پست
    چهارشنبه بود زنگ اول فیزیک داشتیم...معلم اومد پشت میزش نشست.همش داشت لبخند میزد.پرسیدم اقا چی شده همش لبخند میزنید؟گفت یکی از اولیا اومده بود از وضع درس بچش ناراضی بود منم بهش گفتم همچی درست میشه بعد این جمله روی خودمم تأثیر گذاشت برا همین الان خوش حالم...بچه های کلاس ما طی یه زنگ خلاف این حرفو (همه چیز درست میشه)بهش ثابت کردن...


  7. Top | #67
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    07.08.2014
    شماره عضویت
    1680
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    492
    تـــشـــکـــر
    598
    مورد پسند : 572 بار در 284 پست
    ولی حتی بغل همم که بودیم بازم سر کلاس نامه بازی میکردیم یه دفتر چه ام داشتیم که توش چرت و پرتامونو مینوشتیم
    این یدونه کمرمو شکست... O_o انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    الهی العــفــو انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    امضای ایشان



  8. Top | #68
    مدیر ارشد
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    تاریخ عضویت
    08.05.2013
    شماره عضویت
    36
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    13,435
    تـــشـــکـــر
    19,664
    مورد پسند : 13,543 بار در 8,343 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ☆SajjaDL!k3☆ نمایش پست ها
    این یدونه کمرمو شکست... O_o انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    الهی العــفــو انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    سجاد جان اینجا فقط قراره خاطره نوشته بشه و اسپم ممنوعه


  9. Top | #69
    کاربر فعال
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    26.10.2014
    شماره عضویت
    1947
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    2,555
    تـــشـــکـــر
    1,248
    مورد پسند : 2,852 بار در 1,681 پست
    یه روزی خیلی ناراحت بود از دست یه نفر حسابی شاکی بود
    قاطی کرده بود به هر کس و ناکس دری وری میگفتم
    اون روز همکارام که اخلاق گند منو میدونستن سعی میکردن دم پر من نباشن
    بی اختیار اومدم نشستم پای کامپیوتر همیجوری داشتم واسه خودم تو نت سیر میکردم
    هدف خاصی هم نداشتم فقط میخواستم خودمو مشغول کنم تا همه چی رو فراموش کنم
    یهو چشمم افتاد به یه انجمن اسم انجمن (قاطی ) چون خودمم قاطی کرده بودم محرکی بود که بیام ببینم اینجا چه جور جائیه
    بی اختیار ثبت نام کردم و تو همون لحظه های اولیه حضورم احساس کردم این انجمن جای خوبیه برای گذروندن اوقات فراغتم
    جای دنج و ارومی که حواشی هم نداره راحت میتونم عقده گشائی کنم واسه دل خودم هر چی دلم میخواد بنویسم تا بغضم رو خالی کنم
    چند روزی به همین منوال گذشت و من روز بروز سعی میکردم بیشتر بیام
    تا اینکه یه روز با یکی از کاربرای اینجا اشناد شدم از همون لحظات اولیه حس کردم میتونه دوست و غم خوار خوبی برام باشه
    روزها که سپری میشد کم کم با دوستان دیگه ای هم اشنا شدم که خیلی به من محبت داشتن از جمله ادمین عزیز
    سرتون رو درد نمیارم الان از اینکه اینجا هستم خیلی خوشحالم و یه خواهر خوبی هم دارم که مثل خواهر واقعی خودم میدونم
    هر وقت مشکلی داشته باشم با راهنمائیهاش بهم کمک میکنه تا غم و غصه ام رو فراموش کنم
    امضای ایشان
    امروز مرهمی جز عشق که ذات درد است ، برای زخم های زندگی نمی شناسم
    چه شگفت است عشق ، که هم زخم است و هم مرهم



  10. Top | #70
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    07.08.2014
    شماره عضویت
    1680
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    492
    تـــشـــکـــر
    598
    مورد پسند : 572 بار در 284 پست
    خونه ی ارواح :

    یه روز آفتابی خوب تابستون... وسایلامونو جمع کرده بودیم بریم مسافرت... رفتیم کاشان که از اونجا بریم یزد..
    رفتیم کاشان. همه چیز خوب بود تا اینجا... راه افتادیم بریم یزد. رفتیم... رفتیم... رفتیم... تا رسیدیم داییم زنگ زد گفت کجایید مام گفتیم یزد. گفت مام اینجاییم.. خلاصه یه جا همدیگرو پیدا کردیم. دنبال خونه بزرگ واسه موندن میگشتیم.. جمعیتمون زیاد بود. رسیدیم جلوی در. تو ماشین نشسته بودم یهو بابام اومد گفت سجاد بیا پایین درو باز کن ما ماشینارو بیاریم تو.. خلاصه همین رفتم تو یه خونه دیدم خععععلی بزرگ. یه خونه بزرگ دو طبقه و فقط با دوتا پنجره و فوق العاده ارزون قیمت.. شب بود ک رسیدیم.. یکمی نماش از بیرون ترسناک بود. خلاصه درو باز کردم اومدن تو.. رفتیم داخل خونه.. فقط 3تا لامپ داشت (آشپزخونه - 2تا اتاقا ) ینی دستشویی و حموم اصن برق نداشت ! انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    این هیچ.. رفتیم تو دخترداییام نمیومدن حالا با اصرار فراوان راضیشون کردیم بیان. همه چی فعلا خوب بود تا اینکه شام تموم شد.. خواستم برم حیاطو بگردم رو دیوار یه چیزی دیدم !
    نوشته بود "بسم الله الرحمن الرحیم" . طبقه ی اول برای ما بود.. اجازه نداشتیم بریم بالا.. مهم اینجاس که هرچی به پله ها ک به طبقه بالا ختم میشد نزدیک میشدیم.. این جمله رو دیوارا بیشتر میشد.. این قضیه رو فقط به داییمو داداشم گفتم.. ما 3تا هم ک کرم ! رفتیم ب اونا هم گفتیم... دخترداییام خندیدن.. شرط گذاشتیم همه باهم با 4تا چراغ قوه رفتیم سمت پله ها.. مام تو راه از خودمون صدا درمیاوردیم دخترداییام هی جیغ میزدن.. خلاصه یکی دوتا موش از زیر پامون رد شد.. منم که پام رفت رو یدونشون له شد..
    آروم رفتیم بالا فقط دوتا اتاق بود.. یدونشون داخلش تخت خیلی بزرگ بود.. یدونشونم وسایل صاحب خونه بود.. من و داداشمو داییم جلوتر رفتیم.. داییم تو یکی از اتاقا.. منو داداشم تو اون یکی.. داد زدیم بیاید هیچی نیست.. همین اومدن داییم از اونور یه چیز پرت کرد سمتشون من و داداشم صدا درمیاوردیم...
    یه جور جیغ میزدن کر شده بودیم.. ما خودمون داشتیم تو اتاق میخندیدیم که یه صدایی اومدو خودمونم دویدیم در پله ها رو کامل قفل کردیم.. رفتیم دیدیم دخترداییام نیستن.. رفتیم بیرون دیدیم رفتن تو ماشین درو قفل کردن.. کلی خندیدیم بهشون... حالا کسی دستشویی نمیرفت میترسید.. تا اینکه دختردایی کوچیکم طاقت نیاورد رفت.. منو داداشم رفتیم از بیرون.. منو بلند کرد شیشه دستشویی رو زدم بدبخت داشت گریه میکرد خخخخخ با من قهر کرده بود.. همه از ترس تا ساعت 3 بیدار مونده بودیم.. باباهامون و مامانامون خوابیده بودن !
    خلاصه صبح شد و اومدیم بیرون و حیاطش خیییلیییی قشنگ بود.. ولی حیف ک نمیموندن !

    رفتنی هم قفل پله ها رو باز کردیم واسه آخرین بار با دایی و داداشم رفتیم ببینیم صدای چی بود... یهو صدای خنده دختر بچه اومد.. مام فکر کردیم ک اصن بچه نبود باهامون..
    دیگه دویدیمو قفل کردیمو الفــرار انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    سرپرست گویندگان : مهرداد رئیسی :-p

    امضای ایشان




صفحه 7 از 9 نخستنخست ... 56789 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

انجمن قاطی , انجمن تفریحی مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
انجمن قاطی , انجمن تفریحی
© تمامی حقوق برای انجمن تفریحی قاطی محفوظ میباشد. ثبت شده در ستاد ساماندهی جمهوری اسلامی ایران. میزبانی شده توسط سرور های قدرتمند وبمستر هاست .