وبسمتر هاست | ارائه دهنده خدمات میزبانی هاست ، دامنه و سرور
با عضویت در کانال تلگرام انجمن قاطی میتونید از آخرین اخبار انجمن و کلی مطالب داغ و جالب لذت ببرید! و هر هفته برنده جوایز ارزنده بشید! Id Channle:   @ghati_ir

صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 6789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 71 به 80 از 89

موضوع: دفترچه خاطرات بچه های قاطی

  1. Top | #71
    کاربر انجمن

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    29.01.2015
    شماره عضویت
    2452
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    27
    تـــشـــکـــر
    22
    مورد پسند : 28 بار در 11 پست
    من بهترين خاطرات رو از سال سوم دارم!
    از معلماي تاريخ و كامپيوتر
    كامپيوتره فوقشو از دانشگاه تهران گرفته بود ولي اسكول بود
    امتحان ترم اول رو خيلي سخت گرفت،وقتي داشتيم برميگشتيم ديديمش،بهش گفتيم اين چه سوالايي بود،گفت حالا اين آسون بود ترم دوم ازين سخت تره،ما هم تو دلمون گفتيم ب... ،اگه تو ترم دوم بودي!
    ترم دوم اومد اولين جلسه،نذاشتيم حرف بزنه هي بچه ها آهنگ ميزاشتن و با كش پول ميزدنشو ...
    كه ي دفعه قاطي كرد و گفت:دهنم تو پاتون!
    كه ي دفعه كلاس تركيد!
    بعد ديگه ديد ضايع شده،داشت ميرفت بيرون كه دوتا كش،يكي خورد تو گوشش و يكي هم پس گردنش!
    خلاصه رفت و ديگه نيومد و معلممون عوض شد...
    البته از شانس تو امتحان نهايي تو حوزمون مراقب بود و بسي دهن مارو صاف كرد.
    بعدا شايد بازم خاطره گفتم!


  2. Top | #72
    کاربر انجمن

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    29.01.2015
    شماره عضویت
    2452
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    27
    تـــشـــکـــر
    22
    مورد پسند : 28 بار در 11 پست
    یه خاطرم همین الان اومد به ذهنم !

    شیرینه ضرر نمیکنید تا آخر بخونیدیش !

    ما با چند تا از دوستامون یه شرطی بسته بودیم ک هرکی میباخت باس یه شما اونم ن یه نفرو ن دو نفرو 7 نفرو تو گرون ترین رستوران شهر مهمون میکرد !

    آغا از شانس گند ما این شرطو گروه ما باختو طی پالام پولوم پیلیچی ک کردیم بازم ازشانس گند ما دست ما رو شد : |

    چشتون روز بد نبینه ما بودیمو گرون ترین رستوران اصفهانو 7 تا بخور : |



    خودتون حدس بزنید بقیش چی شد ! از این ریسکا نکنید ! تـــَــش تلخیه = ))))



  3. Top | #73
    کاربر برتر ماه
    مدیر بخش
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    مدیر بخش
    تاریخ عضویت
    25.04.2015
    شماره عضویت
    2817
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    608
    تـــشـــکـــر
    1,031
    مورد پسند : 757 بار در 425 پست
    یک خاطره از یک گردش مجردی...بخون ضرر نمیکنی فقط یکم میخندی...:d

    یک روز منو با دوستام همگی رفته بودیم گردش بعد رفتیم طرقبه و حسین مارو به فالوده دعوت کرد
    ماهم رفتیم بستنی فروشی نشستیم و حسین رفت سفارش بده بعد من داشتم میگفتم ک فالوده دوست ندارم نگو این حسین اقا هم شنید که من چی گفتم البته بعدش اومد گفت میخاهید براتون عوضش کنم ؟ منم گفتم ن حالا که دور هم هستیم میخورم ولی قیافمو یجوری کرده بودم انگار ک دوست نداشتم...انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    بعد اومد و جملشو دوباره گفت اما منو تو این جملش گلم خطاب کرد منم میخاستم بگم ن همین خوبه اقا حسین ...گفتم نه همین خوبه خانم...انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    بعد دوباره میخاستم بگم ببخشید اقا گفتم ببخشید خانم.... اصن ی وضیه...انجمن قاطی , انجمن تفریحیانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    اونم برگشت بهم نگاه کرد تو چشمام زل زد و گفت دیگه به من فش ندین وبعدش خندید ینی کل میز ما از خنده رفت رو هواااااااا...اصن ی وضیـــــــــــــــــــه...
    انجمن قاطی , انجمن تفریحیانجمن قاطی , انجمن تفریحی:dانجمن قاطی , انجمن تفریحی


  4. Top | #74
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    06.03.2015
    شماره عضویت
    2632
    نوشته ها
    859
    تـــشـــکـــر
    663
    مورد پسند : 947 بار در 621 پست
    سلام

    دیروز روز خوبی نبود

    امتحان عربی رو خوب ندادمانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    خیلی امتحان مسخره ای بودانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    شارژر گوشیم گم شدانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    یه عالمه راه رفتم تا کلاس کنکور ثبت نام کنم تعطیل بود

    دست از پا دراز تر برگشتمانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    خدا نصیبتون نکنه:d



  5. Top | #75
    کاربر برتر ماه
    مدیر بخش
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    مدیر بخش
    تاریخ عضویت
    25.04.2015
    شماره عضویت
    2817
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    608
    تـــشـــکـــر
    1,031
    مورد پسند : 757 بار در 425 پست
    دیروز امتحان ریاضی داشتیم انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    بعد عمری گفتیم ک حالا ماهم ی تقلب برسونیم مگه چی میشه؟!انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    چشتون روز بد نبینه...!انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    اومدم تو چک نویس سوالاتی ک دوستم مونده بود به هزار بدبختی و ترس و لرز ک مراقب نفهمه نوشتمانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    بعد موقعی ک داشتم میرفتم برگه امتحانم رو بدم به مراقب برگه تقلب رو دادم به دوستم
    ینی گذاشتم کنارش....انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    ولی از شانس بدمون افتاد زیر پاشانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    حالا مراقب هم دقیقا اومد بالا سرش ... بیچاره نمیتونه ک خم شه بر داره از روی زمینانجمن قاطی , انجمن تفریحی
    از اونطرف هم باد زد و در دفتر مدرسه ک باز بود دقیقا برگه تقلب رفت تو دفتر
    مثلا ماهم خاستیم بعد عمری تقلب کنیم...انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    ولی خدارو شکر فک کنم نفهمیدن ..باز جای شکر داشت...انجمن قاطی , انجمن تفریحی



  6. Top | #76
    سرپرست انجمن
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    سرپرست انجمن
    تاریخ عضویت
    21.03.2015
    شماره عضویت
    2703
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    6,328
    تـــشـــکـــر
    1,596
    مورد پسند : 4,674 بار در 3,486 پست
    امروز ناهار یه مهمون کوچولو داشتیم

    کلی براش قصه گفتم و بازی کردیم

    ناهار جاتون خالی دلمۀ برگ مو داشتیم

    موقع ناهار این کوچولو چپ چپ به دلمه ها نگاه می کرد

    بعد موقع خوردن یه نگاهی به بشقاب من و غذا خوردنم کرد و پرسید

    "ماهک جون دامنشم بخورم؟"

    منظورش برگ مو ها بود

    چه دنیای ساده و بی شیله پیله ای دارن این فرشته کوچولوها!

    امضای ایشان
    انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    ✍ شَبی بیا با شِعر و شَراب و بوسه ای... ⇦
    شَراب مال تو ⇦
    شعر مال من ⇦
    بوسه هم..؟؟✍
    حالا بیا ببوسَمت بَعد با هَم کنار می آییم...


  7. Top | #77
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    06.03.2015
    شماره عضویت
    2632
    نوشته ها
    859
    تـــشـــکـــر
    663
    مورد پسند : 947 بار در 621 پست
    سلامانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    امیروز بسیار روز مسخره ایهانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    امتحان ادبیاتمون خیللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل للللللی سخت بودانجمن قاطی , انجمن تفریحی

    چرا اینجوری میگرن امتحاناتو؟انجمن قاطی , انجمن تفریحی


    خدا لعنتشون کنهانجمن قاطی , انجمن تفریحی



  8. Top | #78
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    07.08.2014
    شماره عضویت
    1680
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    492
    تـــشـــکـــر
    598
    مورد پسند : 572 بار در 284 پست
    سلــام!
    یک روز آفتابی خیلی گرم بهاری (امسال)
    دو زنگ اول کارگاه ریخته گری داشتیم و از شانس بد ما کارمون با مذاب بود!
    رفتیم سر کلاس معلم کوره هارو روشن کرد یه جهنمی شد که اصن نمیشه توصیفش کرد!
    خلاصه ما کارمونو انجام دادیم تا رسید به مذاب ریختن! دیگه از گرمای شدید اشهدمونو خونده بودیم داشتیم میمردیم یهو معلم به من گفت بیا! رفتم ظرف و داد دستم گفت از اون طرفش بگیر مذابا رو بریزیم! من لباس کارگاه کلا درآوردم رفتم گرماش میخورد صورتم اشکم در می اومد!
    خلاصه با هزار بدبختی مذابا رو ریختیم تو مدل هامون تا رسید به مدل من! همین ظرفو خم کردیم دو قطره اومد دیگه نیومد منم که این همه زحمت کشیده بودم با عصبانیت خیلی بلند گفتم که خــــب! نمره ی خرداد من که بیست شد!
    حقمم بود اون همه زحمت کشیده بودم تو اون جهنم آخرشم بهم مذاب نرسیده بود!
    بعد از کارگاه نیم ساعت زنگ تفریح بودیم که ناظم اومد گفت بیاید کمک کنید تا زنگ آخر برید خونه! بچه ها هورا کشیدن چون زنگ آخر ریاضی داشتیم کسی حوصله نداشت من به بچه ها گفتم داره خرتون میکنه نرید! گفتن نه بابا تو بشین اینجا ما کمک میکنیم زنگ آخرم میریم! گفتم شتر بیند در خواب گاو نر!
    منم رفتم رو صندلی دراز کشیدم تو حیاط اونا کار میکردن آخرشم سر و صورتشون کثیف اومدن پیشم خداحافظی کردن همین خواستن برن ناظم اومد گفت! آهان! شما ریاضی داشتید بیاید برید سرکلاس ببینم مگه الکیه؟ انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    بچه ها همه پکر برگشتن با کلی اعتراض رفتیم سر کلاس!
    منم که اونجا فقط میخندیدم انجمن قاطی , انجمن تفریحی

    امضای ایشان




  9. Top | #79
    کاربر خودمونی
    دفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطیدفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    تاریخ عضویت
    07.08.2014
    شماره عضویت
    1680
    محل سکونت
    pesar
    نوشته ها
    492
    تـــشـــکـــر
    598
    مورد پسند : 572 بار در 284 پست
    یادش بخیر... با اینکه 5 سالم بود ولی هنوزم اون روز تو ذهنمه و تا ابد میمونه! انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    یه روز من همسایمون که ازم 3 سال بزرگتر بود اسمش سعید بود.. همش پیش هم بودیم! خیلی باحال بود. اون روز حوصلمون سر رفته بود یهو سعید یه پیشنهاد داد که بریم سی دی بازی بگیریم.. منم گفتم باشه.. رفتیم بازی رو گرفتیم.. بازی دو سی دی بود.. سی دی رو مینداختیم همین درخواست سی دی دوم رو میداد ما فکر میکردیم خرابه! انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    آقا ما 5 بار رفتیم هی بازی عوض کردیم بازم یارو میگفت باو من همین الان انداختم تو سیستم.. کار میکنه! بازم قبول نکردیم اونقدر بازی رو عوض کردیم که گفت برید تا منو بیچاره نکردید! جالبش اینجا بود که هر بازیی رو انتخاب میکردیم دو سی دی بود انجمن قاطی , انجمن تفریحی
    هر وقت یاد اون روز میوفتم از خنده میمیرم...
    سعید خیلی آدم باحالی بود.. کلا باهاش حال میکردم...
    حیف که دیگه نیست...
    انجمن قاطی , انجمن تفریحی


    امضای ایشان




  10. Top | #80
    کاربر انجمن
    دفترچه خاطرات بچه های قاطی

    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    20.08.2014
    شماره عضویت
    1725
    محل سکونت
    dokhtar
    نوشته ها
    94
    تـــشـــکـــر
    66
    مورد پسند : 116 بار در 57 پست
    عشقم اومده خونمون...
    نشستیم داریم باهم میحرفیم و میگیم و میخندیم...
    خیلی خوش میگذره اما...
    حیف که اون به من فقط به چشم دختر خالش نگاه میکنه.نمیدونه عاشقشم.نمیدونه الآن که دارم باهاش میحرفم تک تک کلمه هام از روی عشقه...
    چقد بده نتونی به عشقت بگی دوستش دارم...
    هیییییی...


صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 6789 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

انجمن قاطی , انجمن تفریحی مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
انجمن قاطی , انجمن تفریحی
© تمامی حقوق برای انجمن تفریحی قاطی محفوظ میباشد. ثبت شده در ستاد ساماندهی جمهوری اسلامی ایران. میزبانی شده توسط سرور های قدرتمند وبمستر هاست .